Piczo

Log in!
Stay Signed In
Do you want to access your site more quickly on this computer? Check this box, and your username and password will be remembered for two weeks. Click logout to turn this off.

Stay Safe
Do not check this box if you are using a public computer. You don't want anyone seeing your personal info or messing with your site.
Ok, I got it
Back To Home Page
Get Your Own! | View Slideshow
My Pages
Home Page
Web Chat
Love Poems
Photo Album
Dari Joks
Mother
Gillter
Funny Pictures
Watan
Babys
Profile Page
Song by Dawood Sarkhosh
Guestbook
 Personal
Angels
Islam
My Friends
Darde Del.1afghan
English Love Poems
Internatonal PhonCodes
Saheel_Jan
Anna
My Sound
Sorosh
Watane azizam



بیا که ساعتی از روزگار قصه کنیم
خزان ز یاد بریم از بهار قصه کنیم
دمی ز غصهء بیگانگی بیاساییم
ز آشنا و ز یار و دیار قصه کنیم
ز اشک و خون و ز ویرانگری بسی گفتند
ز آب و سبزه و دیدار یار قصه کنیم
ز بامداد خوش و شام دلکش کابل
گهی نهان و گهی آشکار قصه کنیم
ز رود کابل و دیوار رفته تا سر کوه
که حلقه گشته چو بر گنج مار قصه کنیم
ز اندرابی و چنداول و ده افغانان
ز چلستون و گذرگاه یار قصه کنیم
دقیقه یی بگشاییم دفتر تاریخ
ز باغ بابر و بالا حصار قصه کنیم
خوشا طراوت پغمان و تپّه و دره اش
ز جلوهء گل و صوت هزار قصه کنیم
ز آب دیده، ز دلهای سنگ، از سالنگ
ز رود و چشمه و از کوهسار قصه کنیم
ز درس" مژده که آمد بهار" و آن دوران
ز" آ ب و سایه ء بید و چنار" قصه کنیم
خوش آن بهار که گل بود و گلفروش نبود
به یاد عهد گل از گلبهار قصه کنیم
ز باغهای گل و میوه روز آدینه
شکرشکن شده از قندهار قصه کنیم
چه شاخه ها که شکست و چه ریشه ها که بسوخت
ز هر درخت، ز هر شاخسار قصه کنیم
گه از هوای هرات و گه از صفای هرات
ز شهر و کارته و کاربار قصه کنیم
ز غوریان و شکیبان، سیاوشان و کروخ
ز اوبه و فره و اسفزار قصه کنیم
زچارسوی و ز بازار خوش، ز کازرگاه
ز ارگ و باره و پای حصار قصه کنیم
ز چشت کاید ازان نکهت نسیم بهشت
گزاف نیست اگر بار بار قصه کنیم
ز مهر دست به دلهای داغدار نهیم
به حسرت از گل سرخ مزار قصه کنیم
کنیم یاد ز بلخ گزین و زاتش دل
خموش از حرم نوبهار قصه کنیم
گهی ز سنگ و گه از لعل و لاجورد بدخش
گهی ز دامن و دشت تخار قصه کنیم
ز نار نغز سمنگان و تاشقرغان، نیز
ز رخش گمشده در مرغزار قصه کنیم
ز فاریاب و جنون شباب یاد آریم
ز دشت لیلی و آن لاله زار قصه کنیم
گهی ز خنگ بت و گه ز سرخ بت گوییم
ز بامیان و ز غرج و ز شار قصه کنیم
چه قصه یی؟ که به جز غصه نیست حاصل ما
به کنج غربت اگر صد هزار قصه کنیم


______________________


ترا ای خاك افغان میپرستم
ترا ای بهتر از جان میپرستم


گل هر سنگ قلب كوهسارت
به هر باغ و گلستان میپرستم


بدان كه دشت های خشكت ای یار
قسم با چشم گریان میپرستم


اگر افتاده ام در شام غربت
ترا با نور ایمان میپرستم


مرا با عشق تو پیمان چه كار است
ترا بی عهد و پیمان میپرستم


اگر چه دوری ات افتاده مشكل
ترا من سهل و آسان میپرستم


مپنداری كه “شاكر” بی وفا بود
ترا آباد و ویران میپرستم

____________________________



مژده كه سرما گذشت، فصل بهاران رسید
موسم خشكی برفت، نوبت باران رسید

خاك چو گل برفشاند، مهر به دل پروراند
غنچه شگوفان شدو با لب خندان رسید

ریشه هم آغوش خاك، دانه هم آغوش تاك
از كرم زات پاك، برگ درختان رسید

تا دل یخ آب شد، آب چه بیتاب شد
بر سر هر جویبار، سرخوش و مستان رسید

دشت پر از لاله شد، لاله پر از داغ شد
گل به چمن بر شگفت، سبزه فراوان رسید

در بر سرو و سمن، با گل و باغ و چمن
تا غزلی سر دهد، بلبل دستان رسید

دین و دل ما همی، بر كف جان حاضراست
تا ز كف ما برد، دلبر جانان رسید

دست درآغوش باد، با شر و با شور و شاد
چرخ زنان آمد و، مست و خرامان رسید

سالی گذشت و بسی حرمت انسان نكرد
فرصت ارجی به نام پاك انسان رسید

دوره خاموشی جلوه خورشید رفت
فرصت تابیدن ماه فروزان رسید

گفتمش ای دل بگو! چیست ترا آرزو
گفت به گوشم كه: كاش جنگ به پایان رسید

نوبت خوابیدن   سروش غافل گذشت
نوبت بیداری ملت ا فغان رسید


___________________________





بیابان را گلستان میتوان كرد
شبستان را چراغان میتوان كرد

مكن سودا اگر باری شكستی
دوباره عهد و پیمان میتوان كرد

ز جبر و زور تو بسیار دیدیم
كمی هم لطف و احسان میتوان كرد

به پیكار محبت برتری جو
از این گز هم به میدان میتوان كرد

عجب آید مرا از این همه ظلم
كه انسانی به انسان میتوان كرد

و بس كار بدور از دین و ایمان
به نام دین و ایمان میتوان كرد

نمك ای دردمند من مپاشی
به آن زخمی كه درمان میتوان كرد

مكن كم بر سرم ای چرخ گردون
ز نازی كه فراوان میتوان كرد

اگر ویرانه شد آباد سروش
دوباره ملك افغان میتوان كرد



____________________________



وقت آن آمدكه یار و یاور و یكجان شویم
همصدا و همدل و همدرد و همپیمان شویم

زاینهمه جهل و جفا و جبر وجنگ باید جدا
آنچه مهر است و صفا و عشق و الفت آن شویم

درس عمران یاد گیریم از هنرمندان عشق
تا اگر معمار سقف خانه ویران شویم

برق آسا برجهیم از سینه هفت آسمان
حسرت رعد و صدای غرش توفان شویم

تیر كفر و تیغ دین در قلب ایمان رخنه كرد
قلب خونین را شفای مرهم ایمان شویم

تاره تاره برشماریم تا شبی تاریك و سرد
لایق دیدارمهتاب رخ تابان شویم

تا دهد جام وفا و دوستی در دست ما
تا سحر پاكوب بزم ساقی مستان شویم

جمله ملتهای عالم با سر وسامان شدند
تا بود روزی كه ما هم با سرو سامان شویم

عمر ما را كی مجال لحظه ای آسایش است
در چكیدن قطره اشكی بر سر مژگان شویم

در میان سینه تاریك شب باید كه ما
كهكشان گردیم و روشن در دل كیهان شویم

از “جداییها” بگوییم و “شكایتها” كنیم
همنوا با ناله و نای “نی” چوپان شویم

تا شویم از درد جانكاه زمین خوردن خبر
قطره اشك نگاه طفلك گریان شویم

آ كه در سوزیم جان را زآتش سوزان عشق
تا حریف شعله های آتش سوزان شویم

عمر ما بگذشت اندر گریه با ابر بهار
تا اگر مثل دهان غنچه ای خندان شویم

ای خوش آنروزی كه بوسی خاك پایش را زنیم
ای خوش آن شامی كه گرد دامن جانان شویم

عاقبت باید حصار برده گی باید شكست
تا به كی ما در حصار و برده دونان شویم

“مرغ ما را پا یكی باشد ولی امید هست
تا اگر گاهی پیاده از خر شیطان شویم

از حریم ساحل آرام اندوه پا كشیم
با صدای موجهای بحر سرگردان شویم

كاش میشد در قبال پیروی از اهل دل
از تظاهر بگذریم و پیرو قرآن شویم

آ كه سر بر سینه هم مانده فریادی كشیم
دور از آغوش وطن آواره نالان شویم

در چمن تا سبزه روید، قطره آبی شویم
تا گلی روید به صحرا، دانه باران شویم

در صف جنگ قشون جهل و ظلم و دشمنی
ای زن و مرد وطن باید كه در میدان شویم

بر سر رخش محبت جوشن دانش به تن
در پی جنگ نریمان رستم دستان شویم

بعد از این ما را خیال همنشینی با شماست
تا به كی ما همنشین آدم نادان شویم

سروش امشب باید از بی اعتنایی بگذریم
تا خبر از حال زار ملت افغان شویم


____________________________




دامن میهن بهاران یاد می آید مرا
روی خوب دوستداران یاد می آید مرا
از نســیم از آسمان بی غبار از بوی گل
مهربانیهای یاران یاد می آید مرا
جلوه های آسمان کابل و چشمان تو
در دو سوی شاخساران یاد می آید مرا
خنده می گیرد مرا بر حا لت امروز خویش
هر زمان کان روزگاران یاد می آید مرا
جوزجان و فاریاب و دشت لیلی – های های !
بار بار آن لاله زاران یاد می آید مرا
سیر و گشت بامیان، آرامش "بند امیر"
تک نوای آبشاران یاد می آید مرا
هر نفس دل دارد آهنگی به سوی کوی دوست
وز هر آهنگش هزاران یاد می آید مرا


________________________


øغم مخور ای جان كه از دل عاقبت غم رفتنیست
شاد زی ای دل كه از غم عاقبت دم رفتنیست
عمر كوته را غنیمت دار كه آخر از برت
میرود آهسته آهسته و كم كم رفتنیست
بوم شب بنشست بر بام پرستوی سحر
باز تا آن رفته آید، باش اینهم رفتنیست
تا سحر بوسیده میباید لبان غنچه را
گل زمانی تازه ماند گر چه - شبنم رفتنیست
غم مخور شاكر كه در باغ پر از رویای عشق
تا گل شادی بروید، خار ماتم رفتنیست
_______________________________



افغانی ام

پشتون نییم، تاجك نییم، هزره نییم، ازبك نییم
افغانی ام، افغانی ام، افغانی ام، افغانی ام
در كشورم باشد اگر، از قومیت نامی دگر
زین نیستم، از آن نییم، افغانی ام افغانی ام

نه از شمالم نه جنوب، نه شرق دانم، نه غروب
آری درست میدانی ام، افغانی ام، افغانی ام

افغانم از افغانستان، از كشور آزاده گان
از قید و بند ترسانی ام ؟ افغانی ام افغانی ام

از آه احمدها حضر، ز آزار محمودان گذر
من میرویس ثانی ام، افغانی ام، افغانی ام


___________________________________




رفته رفته، لحظه لحظه، عمر ما بر ما گذشت
روز٫ روز و ماه، ماه و سال، سال دنیا گذشت
ای مبارك عمر ما را تحفه سودای عشق
ای خوشا آن لحظه ای كه در چنین سودا گذشت
آنكه ما را بود در بر همچو دل به آغوش جان
كشت اندر بر دل ما، از بر ما تا گذشت
باد پائیزی وزید آهسته، آهسته خوشا
حسرتا! باد بهاران تند و برق آ سا گذشت
نقش نیك و بد بروی دفتر وجدان به جا
آنچه را پنهان نمودیم، وآنچه را پیدا گذشت
ای خمار نشه و بد مستی غفلت به هوش
روزگار باده و پیمانه و مینا گذشت
صبح عشرت آخر آمد، شام ظلمت سر رسید
هم خوشی و هم غم و هم زشت و هم زیبا گذشت
زندگی با اینهمه كار و تكاپو و تلاش
خوش عجب خواب گرانی بود وحیف! اما گذشت
شام چندی عمر ما در خواری و ذلت فنا
چند روز آسوده گی در بستر روئیا گذشت
بس كه چشمش پای او هم لایق گردی ندید
عاقبت از كوی جانان شاكر شیدا گذشت


____________________________



وقت آن آمدكه یار و یاور و یكجان شویم
همصدا و همدل و همدرد و همپیمان شویم

زاینهمه جهل و جفا و جبر وجنگ باید جدا
آنچه مهر است و صفا و عشق و الفت آن شویم

درس عمران یاد گیریم از هنرمندان عشق
تا اگر معمار سقف خانه ویران شویم

برق آسا برجهیم از سینه هفت آسمان
حسرت رعد و صدای غرش توفان شویم

تیر كفر و تیغ دین در قلب ایمان رخنه كرد
قلب خونین را شفای مرهم ایمان شویم

تاره تاره برشماریم تا شبی تاریك و سرد
لایق دیدارمهتاب رخ تابان شویم

تا دهد جام وفا و دوستی در دست ما
تا سحر پاكوب بزم ساقی مستان شویم

جمله ملتهای عالم با سر وسامان شدند
تا بود روزی كه ما هم با سرو سامان شویم

عمر ما را كی مجال لحظه ای آسایش است
در چكیدن قطره اشكی بر سر مژگان شویم

در میان سینه تاریك شب باید كه ما
كهكشان گردیم و روشن در دل كیهان شویم

از “جداییها” بگوییم و “شكایتها” كنیم
همنوا با ناله و نای “نی” چوپان شویم

تا شویم از درد جانكاه زمین خوردن خبر
قطره اشك نگاه طفلك گریان شویم

آ كه در سوزیم جان را زآتش سوزان عشق
تا حریف شعله های آتش سوزان شویم

عمر ما بگذشت اندر گریه با ابر بهار
تا اگر مثل دهان غنچه ای خندان شویم

ای خوش آنروزی كه بوسی خاك پایش را زنیم
ای خوش آن شامی كه گرد دامن جانان شویم

عاقبت باید حصار برده گی باید شكست
تا به كی ما در حصار و برده دونان شویم

“مرغ ما را پا یكی باشد ولی امید هست
تا اگر گاهی پیاده از خر شیطان شویم

از حریم ساحل آرام اندوه پا كشیم
با صدای موجهای بحر سرگردان شویم

كاش میشد در قبال پیروی از اهل دل
از تظاهر بگذریم و پیرو قرآن شویم

آ كه سر بر سینه هم مانده فریادی كشیم
دور از آغوش وطن آواره نالان شویم

در چمن تا سبزه روید، قطره آبی شویم
تا گلی روید به صحرا، دانه باران شویم

در صف جنگ قشون جهل و ظلم و دشمنی
ای زن و مرد وطن باید كه در میدان شویم

بر سر رخش محبت جوشن دانش به تن
در پی جنگ نریمان رستم دستان شویم

بعد از این ما را خیال همنشینی با شماست
تا به كی ما همنشین آدم نادان شویم

شاكر امشب باید از بی اعتنایی بگذریم
تا خبر از حال زار ملت افغان شویم

_______________________________



øدیشب كه چشم ماه و دل آسمان گریست
بر حال آدمییت و روز جهان گر یست
با او فقط نه قلب من از رنج گریه كرد
از درد او تمام زمین و زمان گریست
بر هر گنه كه هنوز نهان ا ست زیر ابر
بر هر حقیقت شب تاریك عیان گریست
یك تاره هم به سوی زمین چشمكی نزد
تا دیده گان بسته این كهكشان گریست
با نام دین و مذهب و عقیده و نژاد
بر موش و گربه بازی نسل جوان گریست
از بس كه شكوه داشت به لب مادر حیات
با گریه گفت قصه اش آن بی زبان گریست
از بس كه كشت آدمی را آدمی دگر
چون قطره های خون كه چكید از سنان گریست
ابر بهار حالت انسان بدید و گفت:
باید برای اینهمه آشفته جان گریست

________________________________


øپیش مــــا ســوخته گــان مسجد و میخانه یکیست
حــرم دیر یکـــی سبحــــه و پیمــانـــــــه یکیست
اینهمــــه جنـــگ و جدل حاصل کوته نظری است
گـــر نظـــر پاک کنـــی کعبه و بتخــــانه یکیست
اینهمـــه قصــه زغــوغــا ی گـــر فتــاران است
ورنـــه از روز ازل دام یــــکی دانــــــه یکیست
ره هـــرکس بفســـونـــی زده آن شـــوخ ارنــــه
گـــریـــه نیمشب و خنـــــده مستـــا نـــه یکیست
گـــر زمـــن پر ســـی از آن لطف کـــه من میدانم
آشنا بــردر این خــنه و بیگـــانــــــه یکیــــست
عشق آتش بـــود و خـــانه خــــرا بــــی د ارد
پیش آتش دل شمــع و پـــر پــروانـــه یکیست
گـــر به سر حــد جنــونت ببـــــرد عشــق عمـاد
بــی وفــائــی و وفـــا داری جــا نـــــانه یکیست


_______________________


بیا ای نم نم اشك بهاران
ز چشم مردمان بی وطن گو

بیا ای بلبل تنهای عاشق
برایم قصه باغ و چمن گو

ز باغ و گلستان با من چه گویی؟
ز خوشبوی تن آن گلبدن گو

گه و ناگه دهانی ساز شیرین
ز دندان و لب و كنج دهن گو

ز شرح حسن روی و موی جانان
به هر برگ گلاب و یاسمن گو

بیا احوال بزم عاشقان را
به دور افتاده از هر انجمن گو

به مردمهای شهر صلح و شادی
ز غمهای دل پر درد من گو

بیا از داغ خونین دل من
به داغ لاله دشت و دمن گو

برای لاله عریان صحرا
ز هر زخم شهید بی كفن گو

ز غم گفتی اگر گاهی برایم
گهی از غمگساری هم سخن گو

نشستن تا به كی؟ شاكر خدا را!
حدیث همت و برخاستن گو

________________________


øاگر هندو، مسیحی، یا یهودم، یا مسلمانم
من انسانم، من انسانم، من انسانم، من انسانم
یگانه رنگ آدم بودن از روحم نشانی جو
اگر با شب در آغوشم، واگر با صبح یكسانم
مقام من به نزد كبریا بالاتر از هر چیز
ولی افسوس من قدر مقام خود نمیدانم
ز بس كه كرم كین وحرص وحسرت در میان كاوید
هزاران درد در قلب و هزاران داغ بر جانم
به درگاه خدای از همه داناترم “شاكر”
برای لحظه روزی كه میدانم: نمیدانم

_________________________












به هر جایی كه باشی ای جوان باش
ولی افغان و از افغانستان باش
چو ریگ ساحل آرام منشین
غریو موج بحر بیكران باش
به جای كینه و بغض و عداوت
صفا و راحت و آرام جان باش
به خاك نیستی بنشسته تا كی؟
به پا خیز از زمین در آسمان باش
ز دنیای عدم پا را فرا نه
برآ از بی نشانی، جاودان باش
به هنگامی كه یخ بر سینه ها بست
تو سوز و ناله نای شبان باش
ز اقبال بلند اندیشه بشنو
جدا ز اندیشه خواب گران باش
به پروازی فلك را سینه بگشای
چو تیر رسته از قید كمان باش
ز نور معرفت كن سینه روشن
شرار سینه صد كهكشان باش
چه جویی در میان لاله ای داغ ؟
میان سینه سروش نهان باش
_________________________


خلوت دل

دوستان درحــــــــرم خلوت دل راز كنيد چشم دل باز كنــــيد مشق نو آغـــاز كنيد

كفرو دين حاصل تحقيق نگردد گــــوهر در دلى جا بگيريدو دو صــــــد ناز كنيد

رنگ بستن پى طاوس‏ تخــــــــيل تا چند به هم آريد ســـــراز بيضه و پرواز كنيد

فكرو انديشه جـــــــــا چند بخاطر بردن سر بُريدن بگذاريد و ســــــر افراز كنيد

درخزان غرق شدن وصل بهاردگراست خيره گرديدزخـــود مشك وخـتن بازكنيد

خفته درعالم اوهام بوحــــشت همراست سخن حق بپذيريدو به شـــــــب راز كنيد

خاكســـــــــارى نكند عــزم سراغ دولت زعلايق بگريزيدو چمن ســــــــــاز كنيد

اهل دل راشنوييدحرف (سروش) بيجانيست

چشم دل باز كنيد مشق نو آغاز كــــــنيد

_________________________________




øتا به كی بر دامن بیگانه گان چنگی زنیم
باید از خود صورتی سازیم و آهنگی زنیم
شیشه را صیقل مباید دیگر از زنگ جفا
از محبت بر رخ آیینه تارنگی زنیم
بوسهء عشقی نثار صورت صلح سپید
از تف لعنت به روی تیرهء جنگی زنیم
وصل باید تكه های شیشه های قلب ما
ما چرا بر شیشهء دلهای هم سنگی زنیم
گر چه تاریك است ره، ما یك دو گامی طی كنیم
گر چه دور افتاده منزل، یك سه فرسنگی زنیم
بس كه ورزیدیم شاكر عشق شد معتاد ما
نه شرابی سر كشیم، نه پیالهء بنگی زنیم
_____________________________________



øای مسلمانان مسلمانی چه شد
حق پرستان، حق انسانی چه شد
مینجنبد در گلستان شاخه ای
بال پرواز و پر افشانی چه شد
در وفاداران وفایی كس ندید
پس وفای عهد و پیمانی چه شد
بو علی سینای بلخی در چه حال
سید جمالدین افغانی چه شد
میرویس و اشرف و احمد كجاست
یا ابومسلم خراسانی چه شد
ساقی بزم محبت، جرعه ای
روزگاری داشت كه ارزانی چه شد
ظلمت جهل و ستم شد برملا
علم را خورشید تابانی چه شد
نا شگفته غنچه شاكر پرپر است
عمر ما را در پریشانی چه شد
______________________________



øكاش میشد دشمنی در بین مردم عار بود
كاش میشد دوستی از آنچه هست بسیار بود
كاش در فصل گرفتار غم قحطی رحم
جنس غمخواری فراوان بر سر بازار بود
كاش یاری را وفا میبود و پیمان را بقا
مردمان را عادت پابندی گفتار بود
ای بدا! آدم فراوان ا ست اما یار كم
كاش میشد در جهان تا هر كسی را یار بود
صاحب قدرت نمینوشید خون بینوا
كاش شیران از شكار آهوان بیزار بود
آدم ایستاده ای، افتاده ای را دستگیر
چاره مندی چاره ساز آدم نا چار بود
گر چه هر دل را شفای درد در دست خداست
یك دو همدردی كنار بستر بیمار بود
كاش میشد در جهانی كه وفایش كس ندید
شمع با پروانه و گل هم به بلبل یار بود
كاش شاكر تا ثبوت مردی و مردانه گی
در تواضع و مروت، نه كه در پیكار بود
_____________________________________